عشق پنهان
صفا و طراوت،نمناکی وسیرابی در چشمانت موج می زند، با پاهای توانای خود ساعت ها راه می روی وبادستان باصفایت خشکی را محو می کنی.آرام وپرغرور و ساکت می نشینی دروقت تنهایی،اما امان از وقتی که دوستان خویش را می یابی ودر دریا می روی،دائم موج می زنی،رقصان می آیی وبر دامن می نشینی وبعد می روی.چون کودکان شیطان شور و نشاط داری وگاهی نیز آرام می نشینی تا دیگران باتو و در کنارتو سبز نیستی ،اما همه جارا رنگ سبز می بخشی.جوان نیستی اما روح آدمیان ودرختان باوجود تو جوان می شود.مسافر نیستی اما همیشه برای همه سوغات می آوری.هرجا که بنشینی گردوغبار را می زدایی و طراوت و پاکی و روشنی به جایش می گذاری. بالبان زیبای خود می خوانی و آهنگ می زنی،باشب که همراه سکوت را می شکنی ودر روز در میان هیاهوی روزانه موسیقی کلامت راستی که طراوت و زیبایی می آیی بالهای خویش را آرام آرام برزمین خاکی می گستری بی تکبر ومتواضعانه،وبر برگ گل که می نشینی انگار که گل را بامروارید تزیین کرده اند وچون نگینی بر انگشتری می درخشی. نیازی به گفتن نیست که غم نبودنت چقدرسنگین و خسارت کم بودنت غیرقابل جبران است.زندگی بی تو وبدون هیاهوی توممکن نیست.خشکی،خستگی وتشنگی را تو درمان می کنی. من پولک سبز بهار ولباس زردپاییز وشیفون سپید زمستان و میوه شیرین تابستان را از تو می دانم. پس ای عزیز بخشنده ببار برما تاپاک وروشن گردیم وبنشین در کنار ماتا طبیعت سبزرا همیشه به همراه داشته باشیم. من نیز برایت قصری ازجنس آفتاب می سازم وتاجی به رنگ مهتاب ودر این قصر بلند هرگز بیهوده تو را هدر نمی دهم. تاپرستوان بی تو نباشند و آهوان جنگل به دنبالت نگردند و نگاهت شایداز دوردست مرامی نگرد. احساس می کنم زمان لمس طپش ثانیه های حیات که بی شک به زودی به انتها خواهدرسید،متوقف خواهدشد. چشمان منتظر من درانتظار نگاهت تابه کی خواهد ماند؟ آیا دراین خاموشی صداآن نگاه مرافریادخواهد زد؟ من همیشه دروسعت دشت زندگیم دراوج بودن،به مرگ زودرس خویش اندیشیده ام. همیشه فکر می کنم چگونه در سکوت،صدا می روید . احساس می کنم باید فروریخت،باید بر شکاف بی محور خویش قالب گشت،باید به مرگ رضایت داد. وقتی آخرین تکه این شعر ،آخرین یادبود از روز های دل بستن به چشمان توست که این گونه بادستهایت درمسیر بادهای خزان سوزانده می شود،خدایان خیالی ، بتهای تهی از احساس وحتی روح تونیز برتوغضب خواهند کرد. من تنها تورا دریافتم وفکر می کردم در معبر راه با تو به مقصدخواهم رسید. واین شعر پایان توهمی بود در گذر ازخیابان ممتد نیاز. من همیشه برزخ بی حسی سکوت را حس کرده ام. ای حنجره خسته،ای صدای من ،حقیقت عشق را،این ناباوری را باسکوت آمیخته کن. من صداقتم را،انسانیتم را درمحتوای نگاهی که مرا تامرز پوسیدن رانده است ذره ذره کرده ام. راه دیگری در پیش است،راهی تاابدیت ،اما روزی درتو حلول خواهم کرد. من به دیدارآیت دیگری خواهم رفت. آیتی که دراولین نگاه به نقش تو در چشمان من رنگ خواهدباخت. من رمز نامتجانس عشق را درعمق نامأنوس نگاه تویافتم. بی تردید می توان باور کرد درفاصله رخوتناک میان زندگی و مرگ حتی درون تابوتی غنوده برشب،روح تو را عاقبت فتح خواهم کرد. من گلهای رازقی را از حریم تنگ گلدان، وماهیان را از تور ماهیگیران، وهزاران دست عاشق را از رنج ناکامی نجات خواهم داد. من دشت زندگیم را بی صداتا مرز آخرین خزان طی خواهم کرد. من با نگاهی تهی از فریاد آرام مردن را بر کالبد بی حوصله خود جاری خواهم ساخت. وبا تجربه ای سرد در برزخ بی حوصلگی به دنبال افقی دیگر خواهم رفت... عشق یعنی پاک ماندن درفساد....... آب ماندن در دمای انجماد.......... درحقیقت عشق یعنی سادگی....... درکمال برتری افتادگی........... سلام دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک میگم. دوستتون دارم من طبیعت رابه میهمانی ذهن خویش دعوت کردم،من بهار رادرصفحه ی گمان خودترسیم کردم، پائیزرانقاشی کردم وزمستان را در اوج زیبایی همراه باعروس برفیش به روی کاغذ آوردم اما بهارسبزراچگونه میتوانستم رنگی کنم.برگ های زرد وقرمزونارنجی درخت پاییزراچه کنم.جعبه ی کوچک مدادرنگی ترسیم گرحقیقت زیبای طبیعت بود. همان جعبه ای که مرواریدرنگی نقاشی های کودکیم را ربودندباسبزش بهار را،بازردیش پاییزرا وباسپیدیش زمستان را مهمان کاغذ سپیدخویش ساختم.من میوه های درخت گیلاس را بامداد قرمز کشیدم وسپس تنه ی تنومندسرو و پیچک نازک مو و شاخه های زیبای یاس را با رنگ قهوه ای تصویر کردم. راستی جادو می کند این جعبه جادویی.معجزه ای زیباست آن توانایی رنگ ها.من قرمزی گل را بامداد رنگی ام در دفتر خویش ثبت کردم. آبی آسمان را نیز بامداد آبیم نشان دادم. من پرهای سیاه کلاغ را نیز کشیدم تاآسمان دفترمن نیزچون آسمان باغچه ی پدربزرگم کلاغ داشته باشد.پرواز در آسمان زیباست حتی اگر در آسمان خیال باشد.من در دفترنقاشیم هم آسمان می کشم وهم کلاغ وبرای هر دوی آنها هم مدادآبی دارم وهم سیاه. اما برای کشیدن چشم های زیباو پرعطوفت مادرم به آبی نیاز دارم ،آبی به رنگ دریا،آبی به رنگ پر قو وآبی به رنگ آسمان.این بار نیز ازجعبه ی جادویی خود دعوت کردم تا این همه آبی به من هدیه کند و او به کمک انگشتان من شتافت وبه من یک دنیا آبی،یک آسمان آبی و یک دریاآبی داد و من زلالی،زیبایی،حرارت،عطوفت،مهربانی و روشنی را با آن در چشمان زیبای مادرم ترسیم کردم. و اکنون من وجود12 مروارید جادویی را در صدف زیبای این جعبه حس میکنم.این مدادها همان اشیاء رنگی صامتی که پر از کلامند.دراوج سکوت چقدر حرف می زنند و در اوج ثبات چقدر حرکت می کنند.می توانندساعت ها روی صفحه ی سپید کاغذ قدم بزنند و از خود ردپایی به جابگذارند.هرکدام به رنگی و به شکلی زیباتر از آن یکی. هر کدامشان معجزه ای می کنندوصف ناپذیر اما در کنارهم و با هم.زردبدون قرمز بی رنگ است و سبز بدون قهوه ای ناقص. و نقش خیال من بدون وجود همه ی آنها ناپیدای ناپیداست.آری من قصه ی سبز بهار و نغمه ی زرد پاییز و صورت سپید زمستان و تمام دوست داشتنی های رنگی را با کمک آن کشیدم و تزئین کردم. سال نو مبارک سلام سلام به همه ی دوستای گلم این روزا حال وهوام خیلی عوض شده دلیلش هم نزدیک شدن عیده آخه دوست ندارم عید امسال هم مثل سال قبل برام غم انگیز باشه.ازتون میخوام برام دعا کنید که عید امسال بهم خوش بگذره. ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی، درکنار کلبه تاریک من پاگرفته اید. ای واژه های تلخ تنهایی، ای عابران خسته سرنوشت، ای ورق پاره شده در غبارسهمگین، آیاکسی مرا، در خاطرات اشکهایش می شناسد؟ آیا عبران کوچه های غم، فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند، تاقصه ملکه قصر ماتم را باز گویم؟ باشمایم، ای آدمهای شیشه ای! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام. ای کوچه های گلی رویا، آیا گامهای دیروز کودکی ام را، باشادی به من باز می گردانید؟ باشماهایم ای اسطوره های قصر ماتم!!! تو را دوست می دارم ،نمی دانم چرا شاید این طبیعت ساده وبی آلایش من، حد ومرزی برای دوست داشتن نمی شناسد. ولی سخت دراین مکتوب فرونشسته ام، چه کسی مرادوست می دارد؟ ای فرشته ی نازل شده بر چشمانم، ای شقایق زندگی ام، ای تنه ستاره ی آسمان قلبم ، ای زیباترین زیبایی های محبت، ای بهانه ی خواب شبهایم، ای تنها نیاز زنده بودنم، ای آغاز روز بودنم، ای نیمه ی پنهان من، وتو ای معشوقه ی من، تورا با تمام وجود دوست دارم و می پرستم تقدیم به عزیز ترینم وتمام زندگی ام گردونه شب آرام آرام پیش می آید وهمه جارا درتاریکی و خاموشی می برد . شب را دوست دارم ،شب را می پرستم،شب سکوت است وآرامش، دنیا دنیای دیگری است.همراه نسیم شب به آسمانها پرواز می کنم. هیچ کس خلوتم رابرهم نمی زند،نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی و نه نگاهی. در خاموشی عمیق شب،که قلبم و خداوند است،نغمه ی دلپذیر وخوش آهنگی را میشنوم که ازسرچشمه ی تقدیر برمی خیزد،آشفته وجسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم ودر برابرستارگان زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی،گوش فرادهم که اختران می خوانند وآرام پابر دیدگان من می گذارد.می پرسم آیا آمده ای تا درون قلب من جاکنی و فروغی در روح من بتابانی.ناگهان شهابی آبی رنگ از مهتاب جدا می شود وبرپیشانی خاموش من می لغزد و سبک روح با چشمانی پراز حسرت وآرزو به مهتاب خیره می شوم.او مرا می خواند ومی بیند ومی گوید: حتماً به تنهایی من گریه می کنی. چقدر دلم غمگین و دردمند است،به اختران درخشان میگویم: نازنینان مرا امشب نور باران کنید. اما افسوس خیلی زود ازکنار افق ابرهای شوم به راه می افتندواین شعاع دلپذیر را می پوشانند ودوباره همه چیز وهمه جا به ظلمت تبدیل می شود.وباز من ویک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند....... 1)شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.عشق بورز به آنان که دلت راشکستند.دعاکن برای آنهاکه نفرینت کردند.درخت باش برغم تبرها،بهارشوو بخندکه خداآن بالاهاست....... 2)می خوام بیام کنار تو تا یه کمی لوست کنم .اگه کسی اونجا نبود یواشکی بوست کنم 3)باید آهسته نوشت/بادل خسته نوشت/بالب بسته نوشت/گرم وبی رنگ نوشت/روی هرسنگ نوشت/تابدانندهمه/تا بخونندهمه/که اگردوست نباشدجان نیست 4)زندگی مثل پیازه هربرگشو که ورق بزنی اشکتو در میاره 5)ازتوگفتن کارهرکس نیست ای زیبا غزل من برای گفتنت باید که مولانا شوم تقدیم به همه دوستای عزیزم که به وبلاگ من سر می زنند.امیدوارم که مطالب من براتون جالب بوده باشه.ممنون میشم اگه بانظراتون من رو راهنمایی کنید آن دم که درخشان وتابان آمدی گفتم شایدخورشید باشد اما،نه چون برزمین نشستی .برسرشاخه ه که فرود آمدی گفتم نقل است اما نه،چون بردستان من آب شدی.ازآسمان که می آمدی گفتم فرشته است اما این بار نیز اشتباه کرده بودم چون تندوباسرعت آمدی وسرانجام دریافتم که توبرفی. همان ارمغان زیبای زمستان و همان عروس سپیدپوش آسمان همان عندلیب ترانه خوان و همان نجوای قشنگ دلبران زیبایی ،سپیدی،سکوت وروشنی همه رادر خودبه یک جا جمع کرده ای و چون عروسی سپیدپوش برتخت زیبای زمین نشسته وهمه جا را سراسرزینت بخشیده ای. زمستان برگ سبزدرختان را ربود وآنهارا عریان کرده و رهاساخت وتوازعالمی زیباآمده وبر شاخه های برهنة درختان جامه ی سپید پوشاندی وباغ را روشنی وسپیدی هدیه کردی.سردی!اما بازی کردن باتو گرمابخش است. آدمک برفی که ازتوساخته بودم با آن شال وکلاه قشنگ وچشمانی سیاه راستی که چه زیبا وشادی بخش بود.یکباردیگرمی خواهم چون کودکان باتوبازی کنم واز توگلوله هایی چون مروارید بسازم وآنهاراپرتاپ کنم وسپس با تمام وجودبخندم.خنده ای کودکانه غرق در شادی.دوست دارم یک باردیگر برروی توبنشینم و سربخورم وسپس با احساس آرامش وشادی کسالت روحم رابرطرف کنم. ای عروس چادر سفید یک بار دیگر به خانه ی مابیا. من شال وکلاهی برای خودم وبرای آدمک برفی ام بافته ام تا به سراغ تو بیایم وتو را ای میهمان زیبای زمستانی میزبانی کنم.می دانم که توهم برای من شادی و آرامش به سوغات آورده ای ومن قصددارم آن قدر باتو بدوم که پاهایم گرمای زندگی را باسردی توحس کند.من چترم را می شکنم چون نمی خواهم از توفرار کنم.دوست دارم گیسوان من نیز چون شاخه درخت سیب وتنه ی انار و پیچک درخت مو سپید شوند و زیبا.اما تو هم قول بده مراسخت در آغوش بگیری تا سرما نخورم.من باتوهرگز سرما نخواهم خورد..... زندگی دیباچه ومتن کتاب عمرماست زندگی دریاچه ای بی انتهاست زندگی دردوغم وجور زمان زندگی یک توشه ای ازاین جهان زندگی نقش خیال وآرزو زندگی راه است وبیرَه پشت او زندگی اسب چموش وسرکش است زندگی شعرخموش وبی کس است زندگی صفراست وهمچنین هزار زندگی ضرب است وهم تقسیم راز زندگی جذرهمه غم های ماست زندگی تفریق سختی های ماست روزعاشورادرآن میدان کین گفت راوی دربرسلطان دین ناگه اکبربارخی افروخته خرمن آزادگان راسوخته آمدوافتادازره باشتاب همچوطفلان اشگ بردامان باب کی پدرجان همرهان بستندبار مانده بارافتاده اندر رهگذر دیرشدهنگام رفتن ای پدر رخصتی ازبهرمیدان زودتر گفت کی فرزندمقبل آمدی آفت جان رهزن دل آمدی کرده ای ازحق تجلّی ای پسر زین تجلّی فتنه ها داری بسر راست بهرفتنه ها قامت کرده ای وه کزین این قامت قیامت کرده ای گه دلم پیش توگاهی پیش اوست روکه دریکدل نمی گنجددودوست بیش ازاین بابادلم راخون مکن زادهُ لیلا مرا مجنون نکن پشت پابرساغرجانم مزن نیش بردل سنگ بربالم مزن نیست اندربزم آن والا نگار ازتوبهترگوهری بهرنثار پس برفت آن غیرت خورشیدوماه همچونورازچشم وجان ازجسم شاه مست شدازضربت تیغ وسنان بی خودیها کرد و دادازکف عنان وقت آن شدکز حقیقت دم زند شعله برجان بنی آدم زند بازآمد العطش گویان ز راه ازمیان رزمگه تاپیش شاه کی پدرجان ازعطش افسرده ام می ندانم زنده ام یامرده ام پس سلیمان بردهانش بوسه داد اندک اندک خاتمش برلب نهاد مهرآن لبهای گوهرپاش کرد تانیاردسرحق رافاش کرد هرکه رااسرارحق آموختند مهرکردن ودهانش دوختند (عمان سامانی) صدای موسیقی بادمی دهنداین برگها،قدم بررخشان که می نهی دردمندانه باتوسخن می گویندوفریادوفغان سرمی دهندکه بازهم آزارکفشهاتان برسررنگین مافرودآمدوخشونت پاهاتان جسم ماراخراش داد. اما بازهم تو می روی وازمیان آن همه زیبایی برای خودت رهی می یابی وراهی می شوی.امااین بارصداراآهسته ترکرده وباموسیقی موزونی گوش تورا خبرمی دهندازوجودموجوداتی درباغ،موجوداتی زیباورنگین ودوست داشتنی که زمین خالی بهاری را فرشی گسترانده اندازاطلس زردونارنجی وقرمزوگاه نیزقهوه ای.درپایان باغ.واین بارمی گویند،امان، امان ازدست آدم هایی که سکوت باغ را می شکنند،امان ازدست موجوداتی که باکفش راه می روندبرروی جامهُ رنگین ما وراستی که زیبایی های طبیعت تنها وتنهادرحیطهُ درک چشم نیست. مااغلب عادت کرده ایم تاباچشم خویش جهان راببینیم وپیامش راباگوش جان درک کنیم.امابعضی اززیبایی ها درحیطهُ قدرت گوش است، موسیقی موزون باد،آوای خوش آهنگ نسیم،صدای خروش موج دریا،نغمهُ خوش پرندگان،نجوای کوچ پرستوان،صدای بارش باران وازهمه زیباتر صدای خش خش برگهای خوابیده دربسترزمین. ازخداوندپرسیدم،چه چیزبشرشماراسخت متعجب می سازد؟ خداپاسخ داد:کودکی شان اینکه آنهاازکودکی شان خسته می شوند،عجله دارندکه بزرگ شوندوبعد دوباره پس ازمدتها، آرزو می کنند که کودک باشند.
مراازخلوت خوددور مگذار من ازاین جمعم تنهای تنها
غروب تلخ تنهایی تنم را چوشبنم می کنددائم تماشا کلامم راکسی پاسخ نگوید شدم چون قطره من تنهای تنها میان جمعم و عُزلت گزیدم بیابگسل طناب من تواینجا هوای پرزدن دارم من آری تنم اینجاوقلبم نیست اینجا چه سخت است این غروب روح فرسا میان جمعم وتنهای تنها روی برگهای زردپاییزی کوچه قدم می زنم وباهرقدم اشکی به خاطر گذشته...ازدست داده ام فرومی ریختم،تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم.هرگاه به یاد می آورم که چگونه مراشکستند آتش درونم برپا می شودومن برخلاف آنچه که درونم است ساکت وآرام به حرکت ادامه می دهم. من آن برگ پاییزی بودم که ازدرخت جدا شدوحتی باغبان هم به من نگاه نکرد. من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستوها عقب ماندم واینک درسرمای زمستان تنهای تنهابرای بال شکسته ام آوازمی خوانم.آوازی که آنراحتی یکی ازانسانها،حتی یکی ازآنهانشنیدواگرشنید درک نکرد.((وای برمن))همه جاشب است، نه ستاره ای،نه نوری،تنهاصدایی ازدوردست می آید.صدایی که آشناست صدایی که مرا می طلبد.نه این نیز نوعی سراب است. باغبان قصه ها می گفت..... ازصدای خیال نبایدباورکرد.بایدبروم،انگاردراین کوچه خلوت جزمن کس دیگری نیزهست،جلوترمی روم چشمانش حلقه زده، دستهایش ازشدت سرماکبودشده است.دستکشی راکه دارم در دستش می کنم.پالتورانیزبه اومی دهم.آری حالش خوب میشود، ازکنارش می گذرم وبه راه خودادامه می دهم.دیگرکوچه ای نمانده،اینجاانتهای شعراست،واردبیابان می شوم،آن طرف تر دختی است،پیش او می روم،باتمام غم هایم به اوتکیه می زنم گریه ای می کنم،صدایی ازآن به گوشم می رسد،برای اولین باراست که احساس سبکی می کنم.خودم رادیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم. آری من مرده بودم!!! وقتی مُردم روی قبرم ننویسیدکه بودم. وقتی مردم روی قبرم ننویسید: نه شعری نه شعاری ننویسید که بودم ازچه تباری. وقتی مردن آخرین نقطه راهه نمی خوادسنگ روی قبرم بذارید... وقتی هراومدنی رفتنی داره، نمی خوادگل روی قبرم بکارید... خیلی وقتاپیش ازاین مرده بودم، عمری دلمُرده به سربرده بودم، بدونِ سنگ،بدون نام ونشون، چوب این زندگی روخورده بودم. وقتی مردم روی قبرم ننویسیدکه بودم عیدتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون مبارک به سرپوش زمین بنگر،
هزاران نقطه سوسومی زند اما،
اگرآن کهکشان ازهم بپاشدبرزمین ریزد
توباورکن که یک قطره ازآن باران رحمت زا
به روی کلبه یچوبین من
هرگزنمی رقصد،نمی غلطد
واما
اگر یک تیربه زهر آلود
درشامی سیاه وتار
ناگه از کمان خود جداگردد
بسان مرغکی ازکوچ برگشته
به سوی سینه ام آید
وحتی پیش از آنکه من به خود آیم
درون سینه ام نالد
که ای مردجوان
آغوش قلبت روی من بگشا
که من ازمردم خوشبخت می ترسم
با من غریبی می کنی،هرچی می گم نمی دونی حس می کنم خسته شدی،می خوای منوبرنجونی *** دلم گواهی میده تودنبال یه بهونه ای همش دلت می خوادبری،می گم بمون نمی مونی *** چندشبه دیوونه شدم،نمیشه باوربکنم باکابوس نداشتنت،زندگیموسربکنم می خوام بهش بگم بره دلم نمیاد ازتودلم بیرون بره دلش نمی خواد خداکنه دیگه نگه واسم می میره می ترسم که بگم بره آهش بگیره کمکم کن ای خدا،اون بشه ازم جدا حتی ازته دلش ،نزنه منو صدا می خوام اینوباور کنه دیگه تمومه بودن من کنار اون دیگه حرومه سخته برام چه جوربگم که نمی خوامش ازدل من بیرون بره نگه میخوامت یه جوربره اما نرنجه از دل من نگاه آخرش نباشه مشکل من (مصطفی فتاحی،آرمین نصرتی) امیدوارم آب توراباخودببردبه سرزمین شادی ها،به سرزمین عشق ببرد ،به دنیای خواستن ودنیای غرق شدن درحسی که اگرهوس نباشدلذتی بی پایان درآن نهفته است.دوست دارم هرچندروز یکبار برایت نامه بنویسم،می دانم هرلحظه بامنی ، اماوقتی که بامنی من بی منم،چون همه ی وجودم تومی شوی.............. تقدیم به دوست عزیزم یگانه جان اجازه میدی تاابدسربذارم روشونه هات؟ روزی هزاروصددفعه،بگم که می میرم برات؟ اجازه هست جاربزنم بگم چقدردوستت دارم؟ بگم می خوام بخاطرت سربه بیابون بذارم؟ اجازه میدی قصه هام باعشق توجون بگیره؟ چشمای عاشقم واست روزی هزارباربمیره؟ اجازه میدی که فقط تو دنیاباتوبمونم؟ هرچی که عاشقانه بودبه خاطر توبخونم؟ اجازه میدی که بگم من مال تو،تومال من؟ من ازتوخواهش می کنم که زیروعده هات نزن. (مریم حیدرزاده) سلام به دوستای گلم ببخشید که یه مدت آپ نکردم ........شررررررررررررررررمنده امروز باهم بودن راتجربه می کنیم وشایدفردابه یادهم بودن را،پس امروزمان رازیباکنیم به حرمت خاطرات فردا..................
اگه دستام خالی باشه،اگه باشم عاشق تو غیردل چیزی ندارم ،که بدونی لایق تو دلموازمال دنیا،به توهدیه داده بودم باتموم بی پناهیم ،به توتکیه داده بودم آدمارسمشونه پابنددلدارنمیشن/خوب گرفتارمیکنن اما گرفتارنمیشن/آدمارسمشونه شاخه به شاخه می پرن/دلو بیمار میکنن اما پرستار نمیشن قسم قلبم،وکیل دلم حضارجمعی ازدلسوختگان وعاشقان بودند قاضی نامم را خواند،وکیل گناهم رادوست داشتن تو اعلام کردـ «محکوم شدم به تنهایی وچوبه ی دار» ازمن خواستندآخرین خواسته ام رابگویم ومن گفتم: عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه تودرقلب من زندگی میکنی! نمی پرسه چرادور هستی؟ فقط میگه با من باش! نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه:دوستت دارم خواستم خودمو گول بزنم همه ی خاطراتم روانداختم یه گوشه ای وگفتم:فراموش .یه چیزی ته قلبم خندید وگفت:یادمه دنیا اینجوریه:اگه گریه کنی میگن کم آوردی؛اگه بخندی میگن دیوونست؛اگه دل ببندی تنهات میزارن؛اگه عاشق بشی دلتو میشکنن؛بااین حال بایدلحظه ای راگریست .دمی راخندید.ساعتی را دل بست وعمری راعاشقانه زیست نمیدانم بایدچگونه به توثابت کنم بانبودنت می میرم,همه میگویند باورنمیکنی,امامن میگویم باورمیکنی.مرا........عشقم را........اماتوچه میگویی؟میگویی ثابت کن.........چگونه؟باشدبه توثابت میکنم که بی تومی میرم .امابرای ثابت کردنم بایدتوبروی پس هیچ وقت نمی خواهم ثابت کنم .........چون می خواهم تاابددرکنار تو باشم...................... شایدزندگی آن جشنی نباشدکه انتظارش راداشتی............... اما حالا که دعوت شده ای زیبا برقص امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباترازمن خواهرم است که درپشت سرتوایستاده است.امیربرگشت ودید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی.عاشق به غیرنظرنمی کند.........![]()
ساحل تکیه زده اندکی
زیبایی وشادابی به ارمغان
ترنم بهار راسر می دهی و دائم آواز
می شوی،
می بخشداز آسمان که فرود
















































![]()

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |
































