عشق پنهان
صفا و طراوت،نمناکی وسیرابی در چشمانت موج می زند، با پاهای توانای خود ساعت ها راه می روی وبادستان باصفایت خشکی را محو می کنی.آرام وپرغرور و ساکت می نشینی دروقت تنهایی،اما امان از وقتی که دوستان خویش را می یابی ودر دریا می روی،دائم موج می زنی،رقصان می آیی وبر دامن می نشینی وبعد می روی.چون کودکان شیطان شور و نشاط داری وگاهی نیز آرام می نشینی تا دیگران باتو و در کنارتو سبز نیستی ،اما همه جارا رنگ سبز می بخشی.جوان نیستی اما روح آدمیان ودرختان باوجود تو جوان می شود.مسافر نیستی اما همیشه برای همه سوغات می آوری.هرجا که بنشینی گردوغبار را می زدایی و طراوت و پاکی و روشنی به جایش می گذاری. بالبان زیبای خود می خوانی و آهنگ می زنی،باشب که همراه سکوت را می شکنی ودر روز در میان هیاهوی روزانه موسیقی کلامت راستی که طراوت و زیبایی می آیی بالهای خویش را آرام آرام برزمین خاکی می گستری بی تکبر ومتواضعانه،وبر برگ گل که می نشینی انگار که گل را بامروارید تزیین کرده اند وچون نگینی بر انگشتری می درخشی. نیازی به گفتن نیست که غم نبودنت چقدرسنگین و خسارت کم بودنت غیرقابل جبران است.زندگی بی تو وبدون هیاهوی توممکن نیست.خشکی،خستگی وتشنگی را تو درمان می کنی. من پولک سبز بهار ولباس زردپاییز وشیفون سپید زمستان و میوه شیرین تابستان را از تو می دانم. پس ای عزیز بخشنده ببار برما تاپاک وروشن گردیم وبنشین در کنار ماتا طبیعت سبزرا همیشه به همراه داشته باشیم. من نیز برایت قصری ازجنس آفتاب می سازم وتاجی به رنگ مهتاب ودر این قصر بلند هرگز بیهوده تو را هدر نمی دهم. تاپرستوان بی تو نباشند و آهوان جنگل به دنبالت نگردند و ![]()
ساحل تکیه زده اندکی
زیبایی وشادابی به ارمغان
ترنم بهار راسر می دهی و دائم آواز
می شوی،
می بخشداز آسمان که فرود
| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |



