عشق پنهان
زیبایی ،سپیدی،سکوت وروشنی همه رادر خودبه یک جا جمع کرده ای و چون عروسی سپیدپوش برتخت زیبای زمین نشسته وهمه جا را سراسرزینت بخشیده ای. زمستان برگ سبزدرختان را ربود وآنهارا عریان کرده و رهاساخت وتوازعالمی زیباآمده وبر شاخه های برهنة درختان جامه ی سپید پوشاندی وباغ را روشنی وسپیدی هدیه کردی.سردی!اما بازی کردن باتو گرمابخش است. آدمک برفی که ازتوساخته بودم با آن شال وکلاه قشنگ وچشمانی سیاه راستی که چه زیبا وشادی بخش بود.یکباردیگرمی خواهم چون کودکان باتوبازی کنم واز توگلوله هایی چون مروارید بسازم وآنهاراپرتاپ کنم وسپس با تمام وجودبخندم.خنده ای کودکانه غرق در شادی.دوست دارم یک باردیگر برروی توبنشینم و سربخورم وسپس با احساس آرامش وشادی کسالت روحم رابرطرف کنم. ای عروس چادر سفید یک بار دیگر به خانه ی مابیا. من شال وکلاهی برای خودم وبرای آدمک برفی ام بافته ام تا به سراغ تو بیایم وتو را ای میهمان زیبای زمستانی میزبانی کنم.می دانم که توهم برای من شادی و آرامش به سوغات آورده ای ومن قصددارم آن قدر باتو بدوم که پاهایم گرمای زندگی را باسردی توحس کند.من چترم را می شکنم چون نمی خواهم از توفرار کنم.دوست دارم گیسوان من نیز چون شاخه درخت سیب وتنه ی انار و پیچک درخت مو سپید شوند و زیبا.اما تو هم قول بده مراسخت در آغوش بگیری تا سرما نخورم.من باتوهرگز سرما نخواهم خورد..... 
| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |
